دوباره شب قدر، دوباره راز و نیاز، دوباره گریه و دوباره داستان غربت، داستان غربت یک مرد، داستان غربت علی. داستانی که تا همیشه ی تاریخ چشم انسان را گریان کرد و داغ حسرت بر دل او نهاد.

امشب همان شب است. به ظاهر شب شکافته شدن فرق سر یک انسان و در واقع شب شکافته شدن تار و پود انسانیت و انسان از هم.

و چه تلاقی شگفتی است، تلاقی شب قدر، شب ضربت خوردن علی. گویی خدا اینگونه خواسته تا شب قدر، قدر بیش تری پیدا کند و بیش تر در ذهن ها بماند یا شاید هم این اتفاق پیش آمده تا علی قدر و عظمتی بیش تر یابد.

امشب دلم می شنود صدای طنین ناله های علی را در گوش چاه و صدای گریه های حسن وحسین را بر بالین پدر و از یک گوشه صدای انسانیت را می شنوم که در سوگ از دست دادن بزرگترین داشته اش سیاه پوش شده است و با چشمان پر شده از اشک به راه آخرتش بدرقه می کند و علی همان بیقرار دیدار، با لبخند به استقبال مرگ می رود و با فریاد ((فزتُ و ربّ الکعبه)) لرزه بر اندام آسمان و زمین می اندازد.

علی جان! مبارکت باد منزلگاه جدیدت؛ مبارکت باد دیدار معشوق و مبارکت باد رستگاری.