شاید...
داستان درباره کشاورزی است که برای کشیدن گاو
اهنش فقط یک اسب داشت. همان
اسب هم فرار کرد. همسایه ها گفتند: چه مصیبتی!
اسب هم فرار کرد. همسایه ها گفتند: چه مصیبتی!
کشاورز گفت: شاید.
روز بعداسب همراه دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: عالی است!
کشاورز گفت:.....شاید.
پسر کشاورز سعی کرد اسب ها را رام کند ولی پای خودش شکست.همسایه ها
گفتند:وحشتناک است! کشاورز گفت: شاید.
روز بعد نیروهای ارتش برای بردن
مردان به میدان جنگ به انجا امدند اما پسر
کشاورز را به دلیل اسیب دیدگی با
خود نبردند. همسایه ها گفتند: اوه تو چقدر
خوشبختی! فکر می کنید کشاورز چه
پاسخی داد؟....شاید.
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط فیزیوتراپیست رضا فلاح
|
«وبلاگ فیزیوتراپیست های ورودی 88 شهید بهشتی »