واقعیت...

بچه ها سلام،شرمنده بهتون سر نزدم،هر چند پیش خودتون میگین کی اصلا به فکرت بود .

حالا هر چی،ما خونمون از شهر فاصلش زیاده،برای همین دیر بهتون سر میزنم،

صرفا جهت اطلاع بهتون بگم که ما با اسب و قاطر به شهر میریم،اسب و قاطر منم مردن!

 

 

چی بگم...

 

سلامتیه اون پسری كه ....

10 سالش بود باباش زد تو گوشش ولی گریه نكرد...

20 سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...

30 سالش بود باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...

باباش گفت چرا گریه میكنی؟

گفت : " آخه اون موقعا دستت نمیلرزید

انسان

حکمتتو شکر خدا :
به فرشته ها شعور دادی بدون شهوت
به حیوان ها شهوت دادی بدون شعور
و به انسان هر دو رو دادی
انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است
و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر...!!!

سه چیز مهم!...


سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب

من و خدا...

دیشب با خدا دعوایم شد ......
با هم قهر کردیم .....

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ......
رفتم گوشه ای نشستم ....
چند قطره اشک ریختم.....
و خوابم برد .....

صبح که بیدار شدم ....
مادرم گفت ...
نمیدانی از دیشب تا صبح
چه " بارانی " می آمد

کاش فقط او را صدا میزدم!

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت ، در حالیکه گویی ایستاده بودم!

چه غصه ها موهایم را سپید کرد ، در حالیکه غصه ای کودکانه بیش نبود! دریافتم کسی هست که

اگر بخواهد می شود اگر نه ، نمی شود! به همین سادگی ... کاش فقط او را صدا می زدم .....

ما که را گول زدیم؟

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود.
 بیخودی حرص زدیم، سهممان کم نشود.
 ما خدا را با خود سر دعوا بردیم
 و قسمها خوردیم. ما بهم بد کردیم،
 ما بهم بد گفتیم.
 ما حقیقتها را زیر پا له کردیم
 و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم.
 روی هر حادثه ای  حرفی از پول زدیم،
 از شما میپرسم
،
 ما که را گول زدیم؟

شاید...

داستان درباره کشاورزی است که برای کشیدن گاو اهنش فقط یک اسب داشت. همان
اسب هم فرار کرد. همسایه ها گفتند: چه مصیبتی!

کشاورز گفت: شاید.

روز بعداسب همراه دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: عالی است!

کشاورز گفت:.....شاید.

پسر کشاورز سعی کرد اسب ها را رام کند ولی پای خودش شکست.همسایه ها

گفتند:وحشتناک است! کشاورز گفت: شاید.

روز بعد نیروهای ارتش برای بردن

مردان به میدان جنگ به انجا امدند اما پسر کشاورز را به دلیل اسیب دیدگی با
خود نبردند. همسایه ها گفتند: اوه تو چقدر خوشبختی! فکر می کنید کشاورز چه
پاسخی داد؟....شاید.