واقعیت...
حالا هر چی،ما خونمون از شهر فاصلش زیاده،برای همین دیر بهتون سر میزنم،
صرفا جهت اطلاع بهتون بگم که ما با اسب و قاطر به شهر میریم،اسب و قاطر منم مردن!
حالا هر چی،ما خونمون از شهر فاصلش زیاده،برای همین دیر بهتون سر میزنم،
صرفا جهت اطلاع بهتون بگم که ما با اسب و قاطر به شهر میریم،اسب و قاطر منم مردن!
سلامتیه اون پسری كه ....
10 سالش بود باباش زد تو گوشش ولی گریه نكرد...
20 سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
30 سالش بود باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...
باباش گفت چرا گریه میكنی؟
گفت : " آخه اون موقعا دستت نمیلرزید
سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت ، در حالیکه گویی ایستاده بودم!
چه غصه ها موهایم را سپید کرد ، در حالیکه غصه ای کودکانه بیش نبود! دریافتم کسی هست که
اگر بخواهد می شود اگر نه ، نمی شود! به همین سادگی ... کاش فقط او را صدا می زدم .....

کشاورز گفت: شاید.
روز بعداسب همراه دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: عالی است!
کشاورز گفت:.....شاید.
پسر کشاورز سعی کرد اسب ها را رام کند ولی پای خودش شکست.همسایه ها
گفتند:وحشتناک است! کشاورز گفت: شاید.
روز بعد نیروهای ارتش برای بردن
مردان به میدان جنگ به انجا امدند اما پسر
کشاورز را به دلیل اسیب دیدگی با
خود نبردند. همسایه ها گفتند: اوه تو چقدر
خوشبختی! فکر می کنید کشاورز چه
پاسخی داد؟....شاید.